تبليغاتX
عطر باروووون
عطر باروووون

... با خیال تو به سر بردن اگر هست گناه ، با خبر باش که من غرق گناهم همه شب

"تکرار یاد تو تکراری نیست...


هر بار نوشتن از (برای) تو اتفاق تازه ایست...!"

و

"گاهی سکوت گویاتر از هزار ترانه است!


مثل سکوت تو...!"


(گلرویی)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن ۲ - سلام ، خداحافظ

حرف دیگری اگر یافتی به این دو بیافزای!

حسین پناهی

پ ن ۲ - زندگی ... نقطه سر خط !! بی وفایی شده عادت

حال همه ی ما خوب است  اما تو باور مکن

پ ن ۳ -  یه مدت نیستم دلم واستون تنگ می شه

خیلی دوستون دارم ، مواظب خودتون باشین

التماس دعا ، یاعلی

پایان

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 0:47 توسط سارا| |

قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا که زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
به رایگان......
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
" این مال من است " ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 1:41 توسط سارا| |

زندگی را به تمامی زندگی کن
در دنیا زندگی کن بی آنکه جزیی از آن باشی.
همچون نیلوفری باش در اب
زندگی در آب،بدون تماس با آب!
زندگی به موسیقی نزدیک تر است تا به ریاضیات
ریاضیات به ذهن وابسته است
و زندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند!
زندگی سخت ساده است!
خطرکن!
وارد بازی شو!
چه چیزی از دست می دهی؟
با دستهای تهی آماده ایم،
و با دست های تهی خواهیم رفت.
نه،چیزی نیست که از دست بدهیم،
فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند،
تا سرزنده باشیم،
تا ترانه ای زیبا بخوانیم،
و فرصت به پایان خواهد رسید.
اری این گونه است که هر لحظه غنیمتی است!
مرگ تنها برای کسانی زیباست که
زیبا زندگی کرده اند
از زندگی نهراسیده اند
شهامت زندگی کردن را داشنه اند
کسانی که عشق ورزیده اند
دست افشانده اند
و زندگی را جشن گرفته اند
پس
هر لحظه را به گونه ای زندگی کن
که گویی واپسین لحظه است
و کسی چه می داند؟
شاید آخرین لحظه باشد!


( اوشو )

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 1:13 توسط سارا| |

و اکنون تو با مرگ رفته ای

و من ، اینجا

                    تنها به این امید دم می زنم که با هر نفس ،

                    گامی به تو نزدیک تر می شوم و .........

.............. این زندگی من است .

شگفتا !

وقتی که بود نمی دیدم .....

وقتی می خواند نمی شنیدم ....

وقتی دیدم که نبود .....

وقتی شنیدم که نخواند .

چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال

در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد

تشنه ی آتش باشی و نه آب

و چشمه که خشکید

چشمه که از آن آتش که تو تشنه ی آن بودی بخار شد

 و به هوا رفت

و آتش کویر را تافت و در خود گداخت

و از زمین آتش رویید

و از آسمان بارید

تو تشنه ی آب گردی و نه تشنه ی آتش

و بعد

عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود

از غم نبودن تو می گداخت .

 

                                  دکتر علی شریعتی .

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 1:17 توسط سارا| |
 

 

عبادت خوبی است ، تنهایی ....

امام علی (علیه السلام )

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 1:31 توسط سارا| |

دلم را سپردم به بنگاه دنیا ....

و هی آگهی دادم این جا ، آن جا

و هر روز

برای دلم

مشتری آمد و رفت ....

و هی این و آن سر سری آمد و رفت

ولی هیچ کس واقعا

اتاق دلم را

تماشا نکرد ...

دلم قفل بود

کسی قلب مرا وا نکرد

یکی گفت :

چرا این اتاق

پر از دود و آه است ...؟

یکی گفت :

چه دیوار هایش سیاه است

یکی گفت :

چرا نور این جا کم است ..؟

و آن دیگری گفت :

و انگار هر آجرش

از غصه و ماتم است

و رفتند و بعدش

دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم :

خدایا تو قلب مرا می خری ..... ؟؟

و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست ....

و من روی آن در نوشتم :

ببخشید دیگر

برای شما جا نداریم

از این پس به جز او

کسی را نداریم ......

....

 عرفان نظر آهاری

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:35 توسط سارا| |

در تمام طول این سفر اگر

طول و عرض صفر را

                         طی نکرده ام

در عبور از این مسیر دور

از الف اگر گذشته ام

از اگر اگر به یا رسیده ام

از کجا به ناکجا...

یا اگر به وهم بودنم

                          احتمال داده ام

باز هم دویده ام

آنچنان که زندگی مرا

                       در هوای تو

                                   نفس نفس

                                            حدس می زند

هرچه می دوم

با گمان رد گامهای تو

                        گم نمی شوم

راستی

در میان این همه اگر

تو چقدر بایدی!

                                                  زنده یاد قیصر امین پور

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 0:26 توسط سارا| |

هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد !

 

امشب دلی کشیدم

 

شبیه نیمه سیبی ،

 

که به خاطر لرزش دستانم

 

در زیر آواری از رنگ ها

 

ناپدید ماند .....

 

زنده یاد حسین پناهی

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 0:2 توسط سارا| |

خدايا همواره تو را سپاس مي گزارم ... 

كه هر چه در راه تو و در راه پیام تو پیشتر مي روم و بيشتر رنج مي برم،

آنها كه باید مرا بنوازند، مي زنند، آنها كه بايد همگامم باشند،‌سد راهم مي شوند،

آنها كه بايد حقشناسي كنند، حقكشي مي كنند،

آنها كه بايد دستم را بفشارند، سيلي مي زنند،‌

آنها كه بايد در برابر دشمن دفاع كنند، پيش از دشمن حمله مي كنند

و آنها كه بايد در برابر سمپاشي هاي بيگانه،‌ ستايشم كنند،‌تقويتم كنند،

اميدوارم كنند و تبرئه ام كنند، سرزنشم مي كنند، تضعيفم مي كنند،

نوميدم مي كنند، متهمم مي كنند،

تا –در راه تو- از تنها پايگاهي كه چشم ياري يي دارم و پاداشي، نوميد شوم،

چشم ببندم، رانده شوم...... تا تنها اميدم تو شود،

چشم انتظارم تنها به روي تو بازماند،

تنها از تو ياري طلبم، تنها از تو پاداش گيرم،

در حسابي كه با تو دارم، شريكي ديگر نباشد،

تا تكليفم با تو روشن شود ، تا تكليفم با خودم معلوم گردد،

تا حلاوت " اخلاص " را –كه هر دلي اگر اندكي چشيد ،

هيچ قندي در كامش شيرين نيست، بچشم.


خدايا اخلاص! اخلاص!»

«خدايا رحمتی كن تا ايمان ، نام و نان برایم نیاورد،

قوتم بخش تا نانم را- و حتي نامم را در خطر ايمانم افكنم،

تا از آنها باشم كه پول دنیا را مي گیرند و براي دين كار مي کنند،

نه از آنها كه پول دين مي گیرند و براي دنیا كار مي کنند.»

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 1:8 توسط سارا| |

دليل بودن تو ....


هر کسی دوتاست.


و خدا یکی بود.


و یکی چگونه می‌توانست باشد ...؟


هر کسی به اندازه‌ای که احساسش می‌کنند، هست.


و خدا کسی که احساسش کند، نداشت...


عظمت‌ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند.


خوبی‌ها همواره نگران که آنرا بفهمد.


و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد.


و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.


و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند.


و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور.


اما کسی نداشت…


و خدا آفریدگار بود.


و چگونه می‌توانست نیافریند ...


زمین را گسترد و آسمانها را برکشید…


و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود.

و با نبودن چگونه توانستن بود؟


و خدا بود و با او عدم بود.


و عدم گوش نداشت.


حرف‌هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم.


و حرف‌هایی است برای نگفتن…


حرف‌های خوب و بزرگ و ماورائی همین‌هایند.


و سرمایه هر کسی به اندازه حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد…

 و خدا برای نگفتن حرف‌های بسیار داشت...


درونش از آنها سرشار بود.


و عدم چگونه می‌توانست مخاطب او باشد؟


و خدا بود و عدم ، جز خدا هیچ نبود.


در نبودن، نتوانستن بود.


با نبودن نتوان بودن.


و خدا تنها بود.


هر کسی گمشده‌ای دارد.


و خدا گمشده‌ای داشت.…

 

دکتر شریعتی

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 1:41 توسط سارا| |

              در انتهای هر سفر ...


در آیینه ....


دار و ندار خویش را مرور می کنم


این خاک تیره این زمین


پاپوش پای خسته ام


این سقف کوتاه آسمان سرپوش چشم بسته ام


اما خدای دل ...


در آخرین سفر


در آیینه به جز دو بیکرانه کران


به جز زمین و آسمان چیزی نمانده است


گم گشته ام ...

 

کجا ندیده ای مرا ... ؟

 

زنده یاد حسین پناهی

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 2:57 توسط سارا| |

 

زير گنبد کبود / جز من و خدا / کسی نبود / روزگار / رو به راه بود / هيچ چيز /          نه سفيد و نه سياه بود / با وجود اين / مثل اينکه چيزی اشتباه بود /زير گنبد کبود / بازی خدا / نيمه کاره مانده بود...

واژه ای نبود و هيچ کس
شعری از خدا نخوانده بود
تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد

توی گوش من يواش گفت:
تو دعای کوچک منی
بعد هم مرا
مستجاب کرد

پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد

سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هيچ چيز
مثل بازی قشنگ ما
عجيب نيست
بازی يی که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت

با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی
بازی خدا و يک عروسک گلی ست....


عرفان نظر آهاری

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 0:51 توسط سارا| |

تو ، همین جاهایی ....

يادم رفت، تو را؛


پي اندوه نگاري که شبي


بي‌خبر رفت و دگر باز نگشت!


يا پي لذت شادي ژرف، روي انديشه پر وسوسه‌ي دانايي!


آري اين بار هم انگار، يادم رفت تو را...!


به کجا مي‌رفتيم، که تو از خاطر من مي‌رفتي؟!


به جهاني که در آن، از زمين دل‌مان، علف هرز چرا؟! مي‌روييد؟!


يا به آن وادي سرگرداني، که هوايش همه از حسرت و ترديد، به تنگ آمده بود؟!


به کجا مي‌رفتيم؟!


تو پر از معجزه بودي و من و دل


در دل روشن نور،


با چراغي مبهم اما و اگر، پي تو مي‌گشتيم!


... تو، همين جاهايي...


من تو را مي‌بينم؛


که در آغوش زلال شبنم، مثل موسيقي آرام هوا، مي‌نشيني و به من مي‌خندي...


يا همين نزديکي، روي لبخند پر از مهر خدا


مثل يک کودک پر شور و اميد، دست ترديدم را، به يقين مي‌گيري!


تو، همين جاهايي...


من چرا يادم رفت؟!


که تو هستي! پاي پرواز پر پروانه!


و چرا مي‌گشتم، همه‌ي دنيا را، پي برهان و دليل؟!


اين همه کافي نيست؟!


اين همه خوبي و نور، اين همه شادي و شور...؟!


اين همه زيبايي...؟!


اين همه لحظه‌ي سر مست غرور...؟!


... او اگر رفت...!!!من چرا دلتنگم؟!


... که تو هستي!!!


و کسي مي‌آيد، که به ايمان تو بي‌ترديد است!


و دلش، آن‌قدر بي‌رنگ است، که از آن سوي دلش حرمت آبي فردا پيداست!


من، چرا يادم رفت، که تو هستي،


و چرا مي‌گشتم، همه‌ي عمرم را، پي فهميدن تو...؟!


که تو هر لحظه همين جاهايي... و مرا، مي‌فهمي!


و من از بودن تو، خود آرامش و عشقم، و پر از نور و اميد...


و دگر مي‌دانم، که تو هستي، همه جا و همه وقت!


و به من نزديکي...


تو، همين جاهايي...



 

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 1:46 توسط سارا| |

خدایا ...

 

خدایا ! دلم باز امشب گرفته


بیا تا کمی با تو صحبت کنم


بیا تا دل کوچکم را

 

خدایا ! فقط با تو قسمت کنم


خدایا ! بیا پشت آن پنجره


که وا می شود رو به سوی دلم


بیا، پرده ها را کناری بزن


که نورت بتابد به روی دلم


خدایا ! کمک کن به من


نردبانی بسازم


و با آن بیایم به شهر فرشته


همان شهر دوری که بر سردر آن


کسی اسم رمز شما را نوشته


خدایا ! کمک کن


که پروانه شعر من جان بگیرد


کمی هم به فکر دلم باش


مبادا بمیرد


خدایا ! دلم را که هر شب نفس می کشد در هوایت


اگرچه شکسته


شبی می فرستم برایت

 

عرفان نظر آهاری

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 0:41 توسط سارا| |

هرچند این زمانه...

  

دلم تنگ است ...

 

امروز بی بهانه دلم تنگ است ...

 

چشمت قرار بود بجوشد باز

 

باز ای شرابخانه دلم تنگ است ...

 

مجنون قصه های تو خود را کشت

 

یعنی که عاشقانه دلم تنگ است...

 

من کوچه،کوچه،کوچه،دلم تاریک.....

 

من خانه،خانه،خانه،دلم تنگ است ...

 

باران ترانه های لبم را شست

 

باران...لبم...ترانه.....دلم تنگ است ....

 

در من تمشک بوسه نمی روید

 

زخمی بزن جوانه!   دلم تنگ است ....

 

لبخند خاطرات مرا برگرد

 

برگرد کودکانه دلم تنگ است ...

 

دیروز یک نشانه ....دلم لرزید

 

امروز یک نشانه .....دلم تنگ است

 

سر را به شانه های که بسپارم؟

 

آه ای کدام شانه !

 

دلم تنگ است ....

 

حافظ ایمانی

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1:8 توسط سارا| |

اگه ما نمی دیدیم از کجا می فهمیدیم


که سفید یعنی چه ... ؟


که سیاه یعنی چی .... ؟

 

سرمون طاغ می خورد به در ،

 

پامون می گرفت به سنگ

از کجا می دونستیم بوته ای که زیر پامون له می شه ....


کلمه یا گل سرخ ... ؟


یادمه قبل از سال کبوتر با پای من راه می رفت


جیر جیرک با گلوی من می خوند ...


شاپرک با پر من پر می زد ...


سنگ با نگاه من برف و تماشا می کرد ...


سبز بودم در شب رویش گلبرگ پیاز ...


هاله بودم در صبح ، گرد چتر گل یاس ...


گیج می رفت سرم ، در تکاپوی سر گیج عقاب


نور بودم در روز ، سایه بودم در شب ...


آب ها لنز مورب دارند


آدم و وارونه ثبتش می کنن


عکسمون تو آب برکه ، تا قیامت می مونه ...

من سیاه تو سفید ...

 

مرحوم حسین پناهی

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 0:31 توسط سارا| |

وقتی که دیگر نبود......


من به بودنش نیازمند شدم،


وقتی که دیگر رفت،


من در انتظار آمدنش نشستم........


وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد،


من او را دوست می داشتم،


وقتی که او تمام کرد،


من شروع کردم.....،


وقتی او تمام شد،


من آغاز شدم.....،


و چه سخت است تنها متولد شدن،


مثل تنها زندگی کردن،


مثل تنها مردن...... !!


*دکتر علی شریعتی*

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:8 توسط سارا| |

 

سلام...

 

ديروز به دنبال تو به همه جا سر زدم ...

 

هم از نسيم سراغت را گرفتم ،

 

هم از گل سرخي كه كنار چشمه عشق روييده بود .

 

حتي از پرنده هايي كه در شعرهايم بال مي زدند

 

نشاني ات را پرسيدم ...

 

اما پيدايت نكردم اين را ولي خوب مي دانم ،

 

كه اگر چشمانم را ببندم و با دهان بسته صدايت كنم ،

 

فورا جوابم را خواهي داد.

 

راستي كه عجب صفايي دارد اين بي قراريها و اين

 

دلتنگي ها !...

 

مانده ام كه اين فاصله ها اگر نبود ،

 

آيا باز هم اينقدر مشتاق شنيدن صدايت از درخت و صندلي

 

و ستاره بودم؟

 

هميشه فاصله ها باعث ميشوند تا بيشتر قدر همديگر را

 

بدانيم،

 

و بيشتر به دنبال هم بگرديم .

 

 

مثل همين امروز كه همه جا را به دنبالت گشتم ...

 

حتي همه خوابهايم را يكي يكي جستجو كردم ...!

 

همه جا رد پايت بود ...

 

حتي موج صدايت به نرمي از تپه هاي خيالم بالا ميرفت .

 

اما خودت نبودي ...

 

عزيزترينم ...

 

حالا با همين واژه هاي لال در كنار نام قشنگت

 

نشسته  ام .

 

مرهمي نمي خواهم ...

 

تنها اگر حوصله داري زخمهاي دلم را بشمار!...

 

هزار و يك ... هزار و دو ... هزار و سه ...

 

 

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 0:59 توسط سارا| |

دلم گویا چیزی از جنس عشق می خواهد ؛

 

اما نه عشق ..

 

چیزی کمرنگ چون سایه ای ، آرام ، مدام ...

 

و گویا چند روزی است که روزها را جور دیگر می بینم ،........

 

ساعت ها را طور دیگر می گذرانم ،........

 

لحظه ها را درک می کنم ،....

 

این روزها....

 

حس می کنم زندگی را می فهمم ؛ اندکی......

 

این روزها....

 

گاه و بی گاه دلتنگ کسی هستم که نمی دانم

 

کیست.......؟

 

این روزها....

 

نشانه های کوچک مرا به دنیاهای بزرگی وارد

 

می کنند.....

 

این روزها...

 

زیاد می خندم به قول یکی " مشعوفم " ،

 

خنده هایم را زندگی می کنم....

 

این روزها...

 

دلم کمی هوای ابری و مه آلود می خواهد....

 

این روزها...

 

اگرچه تنهایم  اما از تنهایی بیزارم.....

 

این روزها...

 

مرگ را کمی عمیق تر و حقیقی تر درک می کنم

 

این روزها...

 

دلم شعرهای عاشقانه می خواهد و من فهمیدم

 

که عشق چیز کوچکی نیست.......

 

و دلم گویا چیزی از جنس عشق می خواهد ،

 

کمرنگ تر و آرام تر ..

 

با آنکه من بی قرارتر از همیشه ام ...

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 0:44 توسط سارا| |

الهي ام ....


نمي دانم تا کدامين طلوع خواهم بود و تا کدامين غروب چشم

 

انتظار!

خدايا............!

تو که مي داني لحظه لحظه هاي هجرانم را با ياد او پر ميکنم,

 

چرا اينچنين منتظرم مي گذاري؟

معبودا ..........!

در تمامي چهار شنبه شبهايم ، دلم پر ميکشد و گويي جسم

 

توان همراهي روحم را ندارد ، روحم در آن مکان مقدس است و

 

در پي او.............

همرازم.............!

تمامي کميل ها و ندبه هايم را به عشق آمدنش مي خوانم و

 

تمامي شب هاي جمعه را با التهاب سر بر بالين مي گذارم تا

 

بلکه روزي دگرگوني را اغاز کنم و شروعي پر از عدالت را شاهد

 

باشم .

يگانه ام..........!

مي دانم که حال غريبم را مي داني ، پس تو را به حال دگرگون

 

زينب به هنگام غم فراق حسين ، تو را به حال غريب رقيه ، به

 

هنگام ضربت خوردن علي ، تو را به حال بدو دل اندوهگين علي

 

به هنگام وداع با فاطمه ، تو را به غربت بقيع

و تو را به غريب الغربايت قسمت که ،

انتظارم را پاياني ده...............!

همه هست ارزویم که ببینم ازتو رویی

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 0:36 توسط سارا| |

دعای پنجاه و دوم از دعاهای صحیفه سجادیه:

 

.......

 

پس از این رو بسوی تو می گریزم ، و از تو می ترسم ،

 

 

و از تو  فریاد رسی می طلبم ، و به تو امیدوارم ،

 

 

 و تو را می خوانم ، و به سوی تو پناه می برم ،

 

 

 و به تو اطمینان دارم ، و از تو یاری درخواست می نمایم ،

 

 

 (و به وحدانیت و یگانگی) تو ایمان می آورم ،

 

 

  و بر تو و بر جود و بخشش تو توکل و اعتماد دارم

 

 

.......

نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 0:32 توسط سارا| |